غزل شمارهٔ ۴۰۰

زخم نگهت نهفته خوردم

پنهان نگهی دگر که مردم

شد عقل و زمان مستی آمد

خود را به تو این زمان سپردم

تیر نگهم زدی چو پنهان

راهی به نوازش تو بردم

می‌گشت لبم خضاب اگر دوش

دامن گه گریه می‌فشردم