غزل شمارهٔ ۴۰۷

بهر دعا از درت چون به درون آمدم

قوت نطقم نماند لال برون آمدم

عشق چو بازم به ناز سوی تو خواند از برون

در ز درون بسته بود من به فسون آمدم

من که زدم از ازل لاف شکیب ابد

از سر کویت ببین رفتم و چون آمدم

زخم امانت بس است مرهم لطفی فرست

داغ مرا کز ازل جسته درون آمدم