غزل شمارهٔ ۴۰۸

ز لطف و قهر او و در خندهای گریه آلودم

نمی‌یابم که مقبولم نمی‌دانم که مردودم

ز جرمم در گذر یا بسملم کن به کی داری

در آب و آتش از امید بود و بیم نابودم

به یک تقصیر در مجلس به گرد خجلت آلودی

رخی را کزو فاعمری به خاک درگهت سودم

به گفتار غرض گو ناامیدم ساختی از خود

بلی مقصود من این بود دیگر نیست مقصودم