غزل شمارهٔ ۴۱۴

به خود دوشینه لطفی از ادای یار فهمیدم

وز آن یک لطف صد بی‌تابی از اغیار فهمیدم

ز عشقم گوئی آگاه است کامشب از نگاه او

حجاب آلوده تغییری در آن رخسار فهمیدم

به تمکینی که مژگانش به جنبیدن نشد مایل

تواضع کردنی زان نرگس پرکار فهمیدم

چنان تیر اشارت در کمان پنهان نهاد آن بت

که چون پیکان گذشت از دل من افکار فهمیدم