غزل شمارهٔ ۴۱۵

ساز خروش کرده دل ناز پرورم

آماده وداع توام خاک برسرم

زان پیش کز وداع تو جانم رود برون

مرگ آمده است و تنگ گرفتست در برم

نقش هلاک من زده دست اجل بر آب

نقش رخت نرفته هنوز از برابرم

بخت نگون نمود گرانی که صیدوار

فتراک بستهٔ تو نشد جسم لاغرم