غزل شمارهٔ ۴۱۶

اگر می‌بینمت با غیر غیرت می‌کشد زارم

وگر چشم از تو می‌بندم به مردن می‌رسد کارم

تو خود آن نیستی کز بهر همچون من سیه بختی

نمائی ترک اغیار وز یک رنگی شوی یارم

مرا هم نیست آن بی‌غیرتی شاید تو هم دانی

که چون بینم تو را با دیگران نادیده انگارم

نه آسان دیدن رویت نه ممکن دوری از کویت

ندانم چون کنم در وادی حیرت گرفتارم