غزل شمارهٔ ۴۲۴

به بزم او حریفان را ز مستی دست و پا بوسم

به این تقریب شاید دست آن کان حیا بوسم

دهم در خیل مستان تن به بدمستی که هر ساعت

روم خواهی نخواهی دست آن شوخ بلا بوسم

چو جنگ آغازد آن بدخو نیاید بر زمین پایم

ازین شادی که دستش در دم صلح و صفا بوسم

خون آن مستی که او خنجر کشد من چون گنه‌کاران

گهش قربان شوم از عجز و گاهی دست و پا بوسم