غزل شمارهٔ ۴۳۶

گر شود ریش درون رخنه گر بیرونم

بنمایم به تو کز داغ نهانت چونم

هرچه دارم من مهجور ز عشقت بادا

روزی غیر به غیر از غم روز افزونم

وصلت ار خاصهٔ عاشق نبود روز جزا

لیلی از شوق زند نعره که من مجنونم

خونم آمیخته با مهر غیوری که اگر

بیند این واقعه در خواب بریزد خونم