غزل شمارهٔ ۴۳۸

دل خود را هنوز اندر تمنای تو می‌بینم

که میمیرم چو ماهی را به سیمای تو می‌بینم

نسیم آشنائی لرزه می‌اندازدم بر تن

چو سروی را به لطف قد رعنای تو می‌بینم

به شکلت دیده‌ام شوخی و خواهد کشتنم گویا

که در وی نشاء عاشق کشیهای تو می‌بینم

ثبات عشق دیرین بین که دارم چشم برغیری

ولی دل را پر از آشوب و غوغای تو می‌بینم