غزل شمارهٔ ۴۴۰

گرچه ناچار از درت ای سرو رعنا می‌روم

از گرفتاری دلم اینجاست هرجا می‌روم

رفتنم را بس که میترسم کسی مانع می‌شود

می‌روم امروز و می‌گویم که فردا می‌روم

رفته خضر ره ز پیش اما من گم کرده پی

هست تا سر می‌کشم یا هست تا پا می‌روم

عقل و دین و دل که مخصوصند بهر الفتت

می‌گذارم با تو وحشی انس تنها می‌روم