غزل شمارهٔ ۴۴۱

مفتون چشم کم نگه پر فتنه‌ات شوم

مجنون آهوانه نگه کردنت شوم

از صد قدم به ناوکی انداختی مرا

قربان دست و بازوی صید افکنت شوم

دامان سعی بر زده‌ای در هلاک من

ای من هلاک بر زدن دامنت شوم

زان تندخوتری که توانم ز بیم گشت

پیرامنت اگر همه پیراهنت شوم