غزل شمارهٔ ۴۴۲

کو دل که محو نرگس جادو فنت شوم

مستغرق نظاره مرد افکنت شوم

چون گشته‌ای به دشمن ناموس خویش دوست

اینست دوستی که به جغان دشمنت شوم

از غیرتم برین که به من نیز این چنین

بی‌قیدوار دوست شوی دشمنت شوم

پا می‌کشد ز مزرع دل وصل خوشه‌چین

تا غاقل از محافظت خرمنت شوم