غزل شمارهٔ ۴۴۶

منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهم

لقبم شه گدایان که گدای پادشاهم

شده راست کار بختم ز فلک که کرده مایل

به سجود سربلندی ز بتان کج کلاهم

لب خواهشم مجنبان که تمام آرزویم

به تو در طمع نیفتم ز تو هم تو را نخواهم

فلک از برای جورم همه عمر داشت زنده

چه شد ارتو نیز داری قدری دگر نگاهم