غزل شمارهٔ ۴۴۹

آن شوخ جانان آشنا سوزد دل بیگانه هم

صبر از من دیوانه برد آرام صد فرزانه هم

لعلش بشارت می‌دهد کان غمزه دارد قصد جان

پنهان اشارت می‌کند آن نرگس مستانه هم

از بس که در مشق جنون رسوا شدم پیرانه سر

خندند بر من نوخطان طفلان مکتب خانه هم

ای ناصخ از فرمان من سرمی‌کشد تیغ زبان

امروز پند من مده کاشفته‌ام دیوانه هم