غزل شمارهٔ ۴۵۷
پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمان
میآورد کشاکش عشقم کشان کشان
جان زار و تن نزار شد از بس که میرسد
جور فلک برین ستم دلبران بر آن
چون نیستیم در خور وصل ای اجل بیا
ما را ز چنگ فرقت آن دلستان ستان
دل داشت این گمان که رهائی بود ز تو
خط لبت چو گشت عیان شد کم آن گمان