غزل شمارهٔ ۴۵۸
بس که به من زر فشاند دست زرافشان خان
دست امید مرا دوخت به دامان خان
رایت فتح قریب میشود اینک بلند
کایت فتح قریب آمده در شان خان
آن که قضا را به حکم کرده نگهدار دهر
خود ز تقاضای لطف گشته نگهبان خان
میکند ایزد ندا کای فلک فتنهزا
جان تو در دست ماست جان تو و جان خان