غزل شمارهٔ ۴۵۹

زهی ز دست کرم گسترت کرم باران

فدای دست و دلت جان این درم داران

به رنگ دست تو ابری ندیده چشم فلک

که سیم ناب و زر سرخ از آن بود باران

تفقد تو تدارک پذیر نیست که نیست

ز ممکنات سبک باری گران باران

ز گرم خونی و غم‌خواری تو کار حسد

به این رسیده که خونم خورند غم‌خواران