غزل شمارهٔ ۴۸۰

چون نمودی رخ به من یک لحظه بدخوئی مکن

شربت دیدار شیرین به ترش روئی مکن

می‌کنم گر بیخ عیش خویش میگوئی بکن

می‌کنم گر قصد جان خویش میگوئی مکن

با بدان نیکی ندارد حاصلی غیر از بدی

گر بخود بد نیستی با غیر نیکوئی مکن

غمزه‌ات محتاج افسون نیست در تسخیر خلق

صاحب اعجاز را تعلیم جادوئی مکن