غزل شمارهٔ ۴۸۶

به زیر لب سخنگویان گذشت آن دلربا از من

گره گردیده حرفی در دل او گوئیا از من

زبانش خامش از شرم ولبش در جنبش از خوبی

نمی‌دانم چه در دل دارد آن کان حیا از من

جبین پرچین و دل پرکین سبک کام و گران تمکین

ز پیشم رفت تا در خاطرش باشد چها از من

مرا هم راز چون با غیر دید و لب گزید آن بت

ندانستم که پاس راز او می‌داشت یا از من