غزل شمارهٔ ۴۸۷

ای خدنگ مژه‌ات عقده گشای دل من

حل شده از تو به یک چشم زدن مشکل من

خون من ریزد اگر آن گل رعنا بر خاک

ندمد جز گل یک رنگی او از گل من

شادم از بی‌کسی خود که اگر کشته شوم

نکند کس طلب خون من از قاتل من

آن چنان تنگ دلم از غم آن تنگ دهان

که غمش نیز به تنگ آمده است از دل من