غزل شمارهٔ ۴۸۸

ای به بالا فتنه سرگردان بالای تو من

ای سراپا ناز قربان سراپای تو من

با وجود جلوهٔ تو خلق حیران منند

بس که حیران گشته‌ام برقد رعنای تو من

کرده چشم نیم‌بازت رخنه در بنیاد جان

این چه چشمست ای شهید چشم شهلای تو من

تا نگردد خواری من برملا پیش کسان

می‌نوازی بنده را ای بندهٔ رای تو من