غزل شمارهٔ ۴۸۹
گر شود از دیده نهان ماه من
دود برآرد ز جهان آه من
از نگه من به تمنای خویش
آه گر افتد به گمان ماه من
آن که به پندست مرا سود خواه
از همه بیش است زیان خواه من
از تو به جان آمدم اندیشه کن
جان من از نالهٔ جانکاه من
گر شود از دیده نهان ماه من
دود برآرد ز جهان آه من
از نگه من به تمنای خویش
آه گر افتد به گمان ماه من
آن که به پندست مرا سود خواه
از همه بیش است زیان خواه من
از تو به جان آمدم اندیشه کن
جان من از نالهٔ جانکاه من