غزل شمارهٔ ۴۹۱

چو می‌خواهد که نامم نشنود بیگانه رای من

ازو بیگانه بادا هرکه باشد آشنای من

ز رغم من به نوعی مدعی را کام می‌بخشی

که می‌خواهد باخلاص از خدای من بقای من

بکش گر درخور بخشش نیم تا کی روا داری

به بدخواه از پی درخواه جز می التجای من

چو فرمائی که خاصانت به بزم آرند یاران را

به حاجب هم به جنبان گوشهٔ چشمی برای من