غزل شمارهٔ ۴۹۵

با او شبی از دیر می‌خواهم خراب آیم برون

او برقع شرم افکند من از حجاب آیم برون

خوش آن که طرح سیر شب اندازد آن مست خراب

من دامن ظلمت دران با آفتاب آیم برون

عذر گنه گویم چنان کز کشتن من بگذرد

گر آن قدر بخشد امان کز اضطراب آیم برون

در ورطهٔ عشق بتان ناکرده خود راامتحان

کشتی در آب انداختم تا چون ز آب آیم برون