غزل شمارهٔ ۵۳۴

زهی کرشمهٔ تو را سرمه‌سای چشم سیاه

دو عالمت نگرستن بهای چشم سیاه

دو حاجب تو کمین گاه لشگر فتنه

سپرده‌اند به آن گوشه‌های چشم سیاه

هزار چشم چو نرگس نهاده‌اند بتان

که بنگری و شوندت فدای چشم سیاه

ز خواب بستن من آزمود قدرت خویش

چو شد به غمزه و شوندت فدای چشم سیاه