غزل شمارهٔ ۵۵۸

اگر آگه ز اخلاص من آزرده دل گردی

ز بیدادی که بر من کرده باشی منفعل گردی

مکن چون لاله چاکم در دل پرخون که می‌ترسم

در و داغ وفای خود به بینی و خجل گردی

دلت روشن‌تر از آیینهٔ صبح است می‌خواهم

که بر تحقیق مهرم یک نفس بر گرد دل گردی

چو بی‌جرمی به تیغ بی‌دریغم می‌کنی بسمل

چنان کن باری ای نامهربان کز من بحل گردی