غزل شمارهٔ ۵۶۲

دلا زان گل بریدی خاطرت آسود پنداری

تو را با او دگر کاری نخواهد بود پنداری

تو بر خود بسته‌ای یک باره راه اشگ ای دیده

نخواهد کرد دیگر آتش من دود پنداری

تو تحسین خواهی ای ناصح که منعم کرده‌ای زان در

به خوش پندی من درمانده را خشنود پنداری

فریبی خورده‌ای ای غیر از آن پرکار پندارم

که خود را باز مقبول و مرا مردود پنداری