غزل شمارهٔ ۵۶۸

به جرم این که گفتم سوز خود با عالم‌افروزی

چو شمع استاده‌ام گریان که خواهد کشتنم روزی

از آن چون کوکبم پیوسته اشک از دیده می‌ریزد

که چون صبح از دلم سر می‌زند مهر دل‌افروزی

نگشتی ماه من هر شب ز برج دیگران طالع

اگر بودی من بی‌خانمان را بخت فیروزی

ندارم در شب هجران درون کلبهٔ احزان

به غیر از نالهٔ دم سازی ورای گریهٔ دلسوزی