غزل شمارهٔ ۵۷۳

نکشد ناز مسیح آن که تو جانش باشی

در عنان گیری عمر گذرانش باشی

یارب آن چشم که باشد که تو با این همه شرم

محرم راز نگه‌های نهانش باشی

حال دهشت زده‌ای خوش که دم عرض سخن

در سخن‌بندی حیرت تو زبانش باشی

میرم از رشک زیان‌کاری جان باخته‌ای

که تو سود وی و تاوان زیانش باشی