غزل شمارهٔ ۵۷۷

از باده عیشم بود مستانه به کف جامی

زد ساغر من بر سنگ دیوانه می‌آشامی

ای هم دم از افسانه یک لحظه به خوابش کن

شاید که جهان گیرد یک مرتبه آرامی

با این همه زهدای بت در عشق تو نزدیکست

کز مستی و بدنامی بر خویش نهم نامی

گر کار تو در پرهیز پر پیش نمی‌آید

در وادی رسوائی من پیش نهم گامی