غزل شمارهٔ ۵۸۵

چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی

جهان بیک نفس از آه من سیاه کنی

ز بزم میروی افتان و سر گران حالا

به راه تا سر دوش که تکیه‌گاه کنی

به رخصت تو مفید نمی‌شود چشمت

که عالمی بستان و یک نگاه کنی

نگاه دم به دمت بس خوش است و خوش‌تر از آن

عزیز کرده نگاهی که گاه‌گاه کنی