غزل شمارهٔ ۵۸۸

نگشتی یار من تا طور یاریهای من بینی

نبردی دل ز من تا جان سپاریهای من بینی

ندادی اختیار کشتن من ترک چشمت را

که در جان باختن بی‌اختیاریهای من بینی

دگرگون حال زان خالم نکردی تا حسودان را

بر آتش چون سپند از بی‌قراریهای من بینی

گران بارم نکردی از غم مرد آزمای خود

که با نازک دلیها بردباریهای من بینی