غزل شمارهٔ ۵۸۹
این است که خوار و زارم از وی
درهم شده کار و بارم از وی
این است که در جهان به صدرنگ
گردیده خزان بهارم از وی
اینست آن که امروز
افسانهٔ روزگارم از وی
تا پای حیات من نلغزد
من دست هوس ندارم از وی
این است که خوار و زارم از وی
درهم شده کار و بارم از وی
این است که در جهان به صدرنگ
گردیده خزان بهارم از وی
اینست آن که امروز
افسانهٔ روزگارم از وی
تا پای حیات من نلغزد
من دست هوس ندارم از وی