قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - وله من جواهر المنظوماته فی مدح محمدخان ترکمان گفته

زمانه را دگر آبی به روی کار آمد

که آب روی سلاطین روزگار آمد

صبا به عزم بشارت بگرد شهر سبا

ز پای تخت سلیمان کامکار آمد

عجب اگر دو جهان تن دهد به گنجایش

به این شکوه که آن یکه شهسوار آمد

چو آفتاب که آید ز ابر تیره برون

سمند عزم برون رانده از غبار آمد