قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - وله ایضا من بدیع افکاره

درین ضعف آن قدر دارم ز بیماری گر انباری

که بر بومی که پهلو می‌نهم قبریست پنداری

ز بیماری چنان با خاک یکسانم که از خاکم

اجل هم برنمی‌دارد معاذالله ازین خواری

مرا حالیست زار ای دوستان ز انسان که دشمن هم

به حالم زار می‌گرید مبادا کس به این زاری

دل من تا نشد افکار عالم را نشد باور

که یک دل می‌تواند بود و صد عالم دل‌افکاری