غزل شمارهٔ ۱۳

اگر کنم گله من از زمانهٔ غدار

به خاطرت نرسد از من شکسته غبار

به گوش من، سخنی گفت دوش باد صبا

من از شنیدن آن، گشته‌ام ز خود بیزار

که بنده را به کسان کرده‌ای شها! نسبت

که از تصور ایشان مرا بود صد عار

شها! شکایت، خود نیست گرچه از آداب

ولی به وقت ضرورت، روا بود اظهار