شمارهٔ ۸

چه خوش بودی اربادهٔ کهنه سال

شدی بر من خسته یکدم حلال

که خالی کنم سینه را یک زمان

ز غمهای پی در پی بی‌کران

رود محنت دهر از یاد من

شود شاد این جان ناشاد من

به یادم نیاید، به صد اضطراب

کلام برون از حد و از حساب