بخش ۳ - حکایة فی بعض اللیالی

شب که بودم با هزاران کوه درد

سر به زانوی غمش، بنشسته فرد

جان به لب، از حسرت گفتار او

دل، پر از نومیدی دیدار او

آن قیامت قامت پیمان شکن

آفت دوران، بلای مرد و زن

فتنهٔ ایام و آشوب جهان

خانه سوز صد چو من، بی‌خانمان