غزل شمارهٔ ۴

ای رفته رونق از گل روی تو باغ را

نزهت نبوده بی‌رخ تو باغ و راغ را

هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل

آن زیب و زینت است کز اشکوفه باغ را

در کار عشق تو دل دیوانه را خرد

ز آن سان زیان کند که جنون مر دماغ را

زردی درد بر رخ بیمار عشق تو

اصلی است آنچنان که سیاهی کلاغ را