غزل شمارهٔ ۸

ای خجل از روی خوبت آفتاب

روز من بی تو شبی بی‌ماهتاب

آفتاب از دیدن رخسار تو

آنچنان خیره که چشم از آفتاب

چون مرا در هجر تو شب خواب نیست

روز وصلت چون توان دیدن به خواب

بر سر کوی تو سودا می‌پزم

با دل پر آتش و چشم پر آب