غزل شمارهٔ ۱۳

دل تنگم و ز عشق توام بار بر دل است

وز دست تو بسی چو مرا پای در گل است

شیرین تری ز لیلی و در کوی تو بسی

فرهاد جان سپرده و مجنون بی‌دل است

گر چه ز دوستی تو دیوانه گشته‌ام

جز با تو دوستی نکند هر که عاقل است

گر من به بوسه مهر نهم بر لبت رواست

شهد عقیق رنگ تو چون موم قابل است