غزل شمارهٔ ۴۱
دردمندان غم عشق دوا میخواهند
به امید آمدهاند از تو تو را میخواهند
روز وصل تو که عید است و منش قربانم
هر سحر چون شب قدرش به دعا میخواهند
اندراین مملکت ای دوست تو آن سلطانی
که ملوک از در تو نان چو گدا میخواهند
بلکه تا بر سر کوی تو گدایی کردیم
پادشاهان همه نان از در ما میخواهند