غزل شمارهٔ ۴۴

رفتی و نام تو ز زبانم نمی‌رود

و اندیشهٔ تو از دل و جانم نمی‌رود

گرچه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست

الا بدین حدیث زبانم نمی‌رود

تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو

از پیش خاطر نگرانم نمی‌رود

گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست

کاین عذر بیش با همگانم نمی‌رود