غزل شمارهٔ ۴۶

در شهر اگر زمانی آن خوش پسر برآید

از هر دلی و جانی سوزی دگر برآید

در آرزوی رویش چندین عجب نباشد

گر آفتاب ازین پس پیش از سحر برآید

چون سایه نور ندهد بر اوج بام گردون

بی نردبان مهرش خورشید اگر برآید

گر بر زمین بیفتد آب دهان یارم

از بیخ هر نباتی شاخ شکر برآید