غزل شمارهٔ ۵۸

قند خجل می‌شود از لب چون شکرش

قوت دل می‌دهد بوسهٔ جان پرورش

زهر غمش می‌خورم بوک به شیرین لبان

کام دلم خوش کند پستهٔ پر شکرش

لذت قند و نبات چاشنیی از لبش

چشمهٔ آب حیوة رشحهٔ لعل ترش

از دهنش قند ریخت لعل شکربار او

در قدمش مشک بیخت زلف پریشان سرش