غزل شمارهٔ ۶۰

ترکی است یار من که نداند کس از گلش

او تندخو و بنده نه مرد تحملش

پسته دهان که در سخن و خنده می‌شود

ز آن پسته پر شکر طبق روی چون گلش

پایان زلف جعد پریشان سرش ندید

چندانک دور کرد دل اندر تسلسلش

بی او ز زندگانی چون سیر گشته‌ام

ز آن جان خطاب می‌کنم اندر ترسلش