غزل شمارهٔ ۷۳

گر کسی را حسد آید که تو را می‌نگرم

من نه در روی تو، در صنع خدا می‌نگرم

من از آن توام و هر چه مرا هست توراست

روشن است این که به چشم تو، تو را می‌نگرم

خصم گوید که روا نیست نظر در رویش

من اگر هست و اگر نیست روا، می‌نگرم

تشنه‌ام، نیست شگفت ار طلبم آب حیوة

دردمندم، نه عجب گر به دوا می‌نگرم