غزل شمارهٔ ۷۴
تا نقش تو هست در ضمیرم
نقش دگری کجا پذیرم
آن هندوی چشم را غلامم
و آن کافر زلف را اسیرم
چشم تو به غمزهٔ دلاویز
مستی است که میزند به تیرم
ای عشق مناسبت نگهدار
او محتشم است و من فقیرم
تا نقش تو هست در ضمیرم
نقش دگری کجا پذیرم
آن هندوی چشم را غلامم
و آن کافر زلف را اسیرم
چشم تو به غمزهٔ دلاویز
مستی است که میزند به تیرم
ای عشق مناسبت نگهدار
او محتشم است و من فقیرم