غزل شمارهٔ ۸۸

بپوش آن رخ و دلربایی مکن

دگر با کسی آشنایی مکن

به چشم سیه خون مردم مریز

به روی چو مه دلربایی مکن

ز من پند بنیوش و دیگر چو شمع

به هر مجلسی روشنایی مکن

مرو از بر ما و گر می‌روی

دگر عزم رفتن چو آیی مکن