غزل شمارهٔ ۱۰۱

از آن شکر که تو در پستهٔ دهان داری

سزد که راتبهٔ جان من روان داری

به بوسه تربیتم کن که من برین درگه

نه آن سگم که تو تیمار من به نان داری

نظر در آینه کن تا تو را شود روشن

چو دیگران که چه رخسار دلستان داری

اگر کسی ندهد دل به چون تو دلداری

تو خویشتن بستانی که دست آن داری